سيد محمد باقر برقعى

2966

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گفت عارف كه گر خداى ودود * رحمت آرد به هفت نفس عنود شيخ الاسلام وان فقيه بلد * قاضى آن برنشسته بر مسند وان امام جماعت واعظ شهر * مرشد آن ذكر گوى خفيه و جهر وان مدرّس كه در ظهور و خفا * درسها گفت جز ز صدق و صفا هم به تو رحمت آورد ايزد * رو تو از صدق خويش خواه مدد زان كه مطرب به نزد بار خدا * نيست شرمنده‌تر ز اهل و ريا چونكه ايشان دورويه كار كنند * پيش حق نفس خويش خوار كنند تو اگر سرفراز اگر پستى * آن‌چنانى كه آن‌چنان هستى بيش از كار خود نخواهى مزد * نه به ظاهر امين ، به باطن دزد مطرب از صدق خويش وز اخلاص * از عذاب خداى گشت خلاص گل پژمرده بلبلى بر سر پژمرده گلى * نغمه سرداد به قلبى سوزان با نوايى كه هرآن كس بشنيد * دلش خونين شد و چشمش گريان گفتم اى چهچه تو قوّت جان * وى نوايت طرب‌افزاى جهان اين همه گل كه شكفته‌ست به باغ * مر نبينى چو چراغان رخشان آن‌همه غنچه رها ساخته‌اى * دل به پژمرده گلى داده چسان گفت بيهوده مدان كار مرا * كه به كار من ، رازيست نهان اوّلين بار كه از چهچه خود * نغمه‌ها ساختم از پردهء جان به رخ اين گل ، منقار زدم * پر از اين غنچه نمودم دامان بود استاد من اين غنچهء گل * بود الهامم از اين قوت روان بود معنايى بنهفته در او * من شدم از دل‌وجان عاشق آن گر هزاران گل ديگر در باغ * بشكفد باد مبارك به كسان پژمرد اين گل اگر دانم هست * راز او زنده و الهام جوان لذّت من ز وفادارى خود * هست نز شكل فلان و به همان در گلستان به تماشا روزى * رفته بودم من شاد و خندان صد هزاران گل بشكفته در او * فارغ از فكر وى و رنج خزان